|
جنگ چرا؟
این اخبار یعنی چه؟ - درخواست ایران از صلیب سرخ برای کمک در صورت بروز جنگ احتمالی. - ناوهای دشمن در مقابل قایقهای تندرو شانسی ندارند. - حمله به تاسیسات اتمی ایران یعنی آغاز جنگ. - پیام به سربازان آمریکایی: با طناب بوش به ته چاه نروید. - حمله به ایران بیشتر یک شوخی است. و در یک روز این همه از جنگ گفتن برای چیست؟
شهید!!! پرنده می گریزد از صدای تیر. به سوی قلب ها نشانه رفته اند _ با تفنگ. به سوی قلب های آدمی _ نه سنگ. هزار کشته هزارها اسیر. به اشک های بی دریغ مادران _ کسی نظر نمی کند. ز همسران و مادران سوگوارشان، _ کسی حذر نمی کند. به خون بهای جهل واره یی _ که جنگ نام آن شده؛ ستیز نا مقدسی _ که خلق خام آن شده؛ به نام دین ، چو اسمعیل ، ذبح می شوند _ هزار جان پاک بی گناه. و مادرانشان به این امید که حاصل تمام عمرشان : « شهیــــــــد» !!! محمدرضا ابراهیمی |+| نوشته شده توسط مسعود در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 10:6 برای علی
این نوشته را سال گذشته به مناسبت 29خرداد در هفته نامه عطر یاس و نیز وبلاگ «قصه گوی شب» منتشر کرده بودم که اکنون بی کم و کاست در این نوبت می آورمش:
ای علی... یکی بود یکی نبود یک پرنده خسته بود مثل تنهایی ماه تو خودش نشسته بود (1) علی تنها بود در کویر. در خویش غرقه می شد و ساعت ها در خود غوطه می رفت. افکاری مغشوش تمام وجودش را فرا گرفته و محصور خود ساخته بودند؛ اما اندیشه یی بیشتر از دیگر افکار مشغولش کرده بود؛ با خود کلنجار می رفت و می پرسید: این چه زخمی است که صادق را آن چنان به خود وا داشته, که روحش را چونان موریانه می خورده است؟ صادق را می شناخت و روزگارش را با او سپری می کرد. البته نه با جسمش که با روح او که در نوشته هایش به آن دست یافته بود. آن روزها که در مزینان, ساعت ها در پشت بام منزل پدری به کبوترها می نگریست و آرزوی پرواز و آزادی را در سر می پروراند. روزگار همراهیش با صادق نیز بود. سری در آسمان داشت و پایی بر زمین. سودای پرواز در سر می پروراند؛ اما اندیشه ی روح سوز, پاهایش را بر زمین قفل کرده بودند. علی تنها بود در کویر. اندیشه ی روح سوز, کم کم تمام ذهن و جانش را فراگرفت. کبوتران رو به فراموشی, و موریانه ها محاصره اش کرده بودند. کار بدان جا کشید که آرزوی آزادی را در پرواز جسم یافت. پس رو به کویر گذاشت؛ و سو به نا کجا آباد. آن روز که کویر را نشانه گرفت هدف نیستی در سر داشت و عاقبت صادق را برای خود می خواست. می پنداشت نیست شدن در کویر دوای آن روح زخم دیده است. پس صبحی زود سر به کویر گذاشت و تا آن جا که می توانست و جان در بدن داشت دویدن آغاز کرد. عرق می ریخت اما از پای نمی ایستاد. تشنه شده بود اما آب را هرگز نمی خواست...
تو چشاش سفره ی غم خالی از اطلسی بود تو دلش هرچه که بود رنگ دل واپسی بود علی مرد کویر بود. علی تا شب در کویر دوید؛ اما خسته نشد. هرچه بیشتر به خود سختی می داد, گویی آسوده تر می شد. ولی آن چه او فراموش کرده بود مرد کویر و مرد رنج دیدنش بود. مرد بزگ ما، آن روز فهمید که رنج دیدن نه تنها برایش فرسودگی نخواهد آورد؛ که زندگیش با رنج گرهی ناگشودنی پیدا کرده است. پس شب وقتی به ستارگان نگریست چشمش بر ستاره یی پور نور اوفتاد و نیز گفته های پدر بزرگوارش تقی را با خود زمزمه کرد. در آن جا بود که کاریز را یافت و نیز رنج مردمانش برای یافتن آب. کویر بی آب و علف سرلوحه یی شد برای حرکت؛ حرکتی به سوی پرواز و آزادی . کمر همت محکم بست تا با آموزه های پدر و نیز آموخته های خویش از علم جدید، برای مردمانش بی هیچ منتی و پروانه وار نورافشانی کند. او رنج می کشید از وضع هم وطنان خود، آن گاه که می دید در سیطره ی استبداد و نیز استحمار، آن هم با توجیه دین چگونه دست و پا می زنند و تحلیل می روند و هیچ نمی گویند. پس در دانشگاه و هر تریبونی که می یافت؛ فریاد می کشید که چگونه علی (ع) را می ستایید اما هیچ از او نمی دانید.؟ فاطمه کیست؟ حسینی که برایش به سینه می زنید و به سر می کوبید را می شناسید؟ زینب زینبتان برای چیست؟ بروید و از ابوذر بیاموزید... اون پرنده که صداش مثل دریا آبی بود تو گلوش بغض بهار شبای مهتابی بود « از دین و فرهنگ دینی رایج در یک جامعه ی دینی، ناقدانه سخن گفتن، مشکل ترین کارهاست. و این کاری بود که علی به عهده گرفت... روبه رو شدن با مقلدان، روبه رو شدن با کسانی که پیروی های کور یا عناد آمیز یا تعصب آلود از اندیشه ی دینی می کنند، روبه رو شدن با کسانی که مذهب آن ها با مکسب آن ها یکی است، روبه رو شدن با زر، با زور و باتزویر، در جامعه ی دینی کاری است به غایت مشکل . هر که این رسالت به عهده می گیرد می داند و باید بداند که پا در راه درشتناکی نهاده است؛ که عاقبت نامیمونی دارد. و علی از این عاقبت و این درشت ناکی مسیر، به نیکی آگاه بود و خطرها را استقبال می کرد و دلیرانه و عاشقانه، و نه کاسب کارانه به کار خود می پرداخت.» (2) شبای ستاره ها شب روشن بهار شبای خنده ی گل روی فرش سبزه زار به خاطر همین بود که علی همواره مورد نوازش آن چنانی مبلغان رسمی دین قرار می گرفت! و هیچ نمی گفت. او معترض بود، به حاکمان، به مذهبی ها که تشیع صفوی را کاسبکارانه به مردم می فروختند. متهم می کرد؛ پدران و مادران خویش را, دانشجویان، اساتید، مذهبی ها... و می سوخت و شمع وار آب می شد و آگاهی می بخشید تمامی مردمانش را از همان هایی که متهمشان می کرد و معترضشان بود. و چون علی(ع) که اسوه ی نادیده اش بود می گریست، نه جلوی حاکمان زبون آن دوره، نه در زندان و نه به خاطر شکنجه یی که می شد. بل در دل شب و آن جایی که هیچ نامردی او رانبیند...
عاقبت پر زد و رفت،اون پرنده پر کشید ازرو کوه یخ گذشت،تا به شهر گل رسید علی فریاد می کشید. علی می سوخت. اما دم نمی زد. عاقبت زجه هایش کار خود را کرد. سوزگفته هایش آن چنان نورافشانی کرد که رود را به حرکت آورد و دریایی خروشان ایجاد نمود. اما دریغ که شمعی دیگر نبود. علی جرقه ی دگرگونی بزرگ را زد؛ ولی خود دیگر نبود تا ببیند، شعله اش چه کرد با آنانی که زمانی به سخره اش می گرفتند. دانشجویانی که قبل از این می ترسیدند تا مذهبی بودن خود را نمایان کنند. اکنون با با افتخار سخنان او را در هر کوی برزن شعار خویش قرار می دادند و در دانشگاه به نماز می ایستادند. علی رفت و از کوه یخ گذشت و به شهر گل رسید؛ و شاید در همان حال به صادق می اندیشید! و البته این همه را ندید. با خود می اندیشم ای کاش نمی دید! و چه بهتر که نبود. چه آن چه بعد از آن پیش آمد می توانست به گریه اش آورد. و این بار خدا می دانست که روح بلند او آیا توان داشت چنین مصائبی را تحمل نماید. علی که مهمترین متفکر و رهبر فکر آن دگرگونی بزرگ بود اکنون بعد از آن به مظلوم ترین فرد تبدیل شد. علی را عامل رژیم دانستند و جاسوس خواندندش! و چه مضحک بود این نوشته هایشان در آن مرکز اسناد؛ که آینده معلوم خواهد کرد که چه مرکزیست! حقیقت آشکار است. هنوز کتاب های معلم شهیدمان دکتر علی شریعتی با گذشت 30 سال هم چنان بیشترین خواهان را در میان جوانان دارد. و این درد بزرگی است برای آن صاحبان اسناد جعلی! اما اکنون من دلم گرفته است؛ دلم تنگ است می خواهم آن هبوط و آن کویر را بنشیم در کناری و علی بزرگ برایم بلندبلند بخواند. می خواهم علی را ببینم و از کویریاتش برایم بگوید. آن گونه که خود گفت. دلم گرفته است و با دکتر امین پور هم سخنم که: این تویی در آن طرف پشت میله ها رها/این منم در این طرف پشت میله ها اسیر دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر/ با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر
پی نوشت: 1- ترانه یی از افشین سرافراز با صدای حسین زمان 2- متاثر از کتاب « ازشریعتی» نوشته ی دکترعبدالکریم سروش |+| نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 23:20 و نوبت به نادر رسید...
روحت شاد نادر، که عاشقی را به ما آموختی ! امسال هم چون سال های پیشین، در نمایشگاه کتاب، وقتی به انتشارات «روزبهان» رسیدم از حال «نادر ابراهیمی» پرسیدم. و چونان همیشه از وخامت حالش گفتند و این که از چند روز گذشته بدتر شده است. آخر سال های گذشته هم همین جواب را می شنیدیم و جز افسوس کاری از دستانمان بر نمی آمد. ولی بالاخره خبر ناگواری که دیر یا زود با آن مواجه می شدیم رسید؛ و جامعه ی فرهنگی این دیار در سوگ بزرگ مردی که چون او به ندرت بر خاک شوریده اش می روید، می نشیند.
نادر رفت. اما معنای زندگی را برایمان بر جای گذاشت. و مگر زنده بودن یعنی چه؟ و مگر نزدیک به نه سال نبود، که با مرگ دست و پنجه نرم می کرد؛ ولی هم چنان با کلمه کلمه ی نوشته هایش در میانمان می زیست؟ نادر با ما سخن می گفت و راهنمایمان بود. هم چنان که هنوز هم این گونه است و خواهد بود. ابوالمشاغلمان رفت ولی معنای واقعی عشق را به تمامی کسانی که می خواهند بمانند و البته زیبا بمانند، آموخت. آموخت که در « ره منزل لیلی که خطرهاست در آن/ شرط اول قدم آن است که مجنون باشی!» و آموخت که: در هر حال هدف را فراموش نکنیم. چه در کسوت تعمیرکار باشیم و یا تحویل دار و یا روشن فکر نویسنده! آموخت که می توان نویسنده بود ولی از مردم جدا نشد. آموخت که آرامش عشق در همین نزدیکی است. وقتی به راحتی و با هیچ چیز می توان مردم را دوست داشت. می توان به بیمارستان بچه ها رفت و جویای احوالشان بود و با برنامه یی زیبا و دست یافتنی لذت برد از این که زنده هستیم و صد البته که عاشق! *** به نظرم یکی از راه های فهم عشق خواندن کتاب های ابراهیمی است. چراکه سعی نکرده است به ما دروغ بگوید. و با صداقت تمام با مخاطبش به گفتگو می نشیند. روحت شاد نادر، که عاشقی را به ما آموختی! |+| نوشته شده توسط مسعود در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 14:17 و آمار یعنی هیچ
و آمار یعنی هیچ! گویا استالین گفته بود؛ مرگ یک انسان فاجعه است، و مرگ انسان ها تنها آماری بیش نیست. از وقتی شنیدم در نزدیکی های شهر، کارخانه یی آتش گرفته و ده ها نفر از همشهریان و چه فرق می کند که آدمیان، در جهنمی سوخته اند؛ و بعضا چیزی ازشان باقی نمانده؛ و شماری نیز مجروح حادثه گشته اند، با درصدی از سوختگی، که یکیش قابل تحمل نیست، و ایشان بالای پنجاه و هفتادند؛ و مدام می شنوم که یکی می گوید بیست و اندی بوده اند و آن دیگری از بالای چهل نفر و بعضی آمارشان به صد می رسد... این گفته ی استالین در گوشم زنگ می زند.
و واقعا چه فرق می کند؟ و دیگر چه می توان گفت؟ آیا این آمارها درمانی است برای این درد جان گداز؟ آیا توان ناله و گریه برای ایشان هست؟ آیا می توان بار مصیبت وار این حادثه را تحمل کرد؟ جهنم جهنم است و آتش آتش! چه فرق می کند که یک بوده باشند و یا هزاران نفر! آن جوانی که با هزار مصیبت و رنج، در این وانفسا، کاری یافته است، و با فراوان امید، در راه ساختن آینده یی برای خود و خانواده اش، در آن روز به آن جا رفته بود و به آنی جزغاله می شود؛ چه گناهی کرده است؟زن و فرندش به چه حقی باید بسوزند در این آتش؟ پیرمردی که بعد از یک عمر تلاش، به جبر روزگار می بایست در این کارخانه کار کند تا شاید گوشه یی از بار سنگین زندگی را پوشش دهد؛ چرا به پای این آتش می سوزد؟ آن مادری که دیگر لبخند فرزندش را نمی بیند؛ که در دل نقشه ها برای آینده اش کشیده بود، چه با فلاکت کاری یافته و اکنون وقت تشکیل خانواده اش بوده، چه کند؟ چه کند که حتی توان یافتن جنازه ی تنها فرزندش را ندارد، به کجا برود؟ گریبان که را بگیرد؟ فریاد بر سر که بکشد.... که دیگر نه که فرزندش که جنازه اش هم را نمی یابد. من فردای آن روز در باغ جنت بودم. صحنه هایی دیدم که آدمی به آسانی توان تحملش را نداشت. زجه هایی شنیدم که از اعماق درون انسان هایی بلند می شد، که قرابتی با فریادهای معمولی نداشت! و بر خویش می لرزم و از خود نامید، که سعی می کنم در خصوص چنین مصیبتی چیزی بنویسم.
شهر را حادثه یی فراگرفته و مسوولین به زحمت یک روز را در شازند عزا اعلام کردند. چه کار تحسین آمیزی! که فاجعه یکشنبه بود و ایشان را به دلیل فشار مردمان به پنج شنبه، آن هم در شازند رضایت آمد. که شاید اعلامی باشد که: بعله ! شماری از انسان های بی گناه در آتشی سوختند. که بانی اش تنها و تنها یک بی احتیاطی بوده است! و چه طنز غمناکی است، قدر جان آدمیان در روزگار ما! غمناک تر در زمانی است که می بینیم، حضرت فلان کسک که سالیان سال در گوشه یی بوده است، و مردمانمان حتی نامی از او نشنیده اند، و آن گاه که در بوق می کنند که فلانی رخت از این دنیا بر بسته و کار خویش را کرده و روزها را در شهر سیاه می پوشند و مجالس ها برایشن می گیرند؛ تازه به زحمت نامش در ذهن می رود؛ چه فلانی شیخ و الشیوخ بوده است در سن یکصد و چند سالگی فوت شده، انسان است! پس بر سر و سینه بزنید و مارش عزا به صدا درآورید... اما اینان که برای لقمه یی به آن کارخانه ی لعنتی رفته بودند آدمی نیستند، که حداقل مجری تلوزیون شهر در آن شب، نیشش را تا بنا گوش باز نکند و وراجی های تکراری هر روزه اش را ننماید و لااقل به یادشان چند لحظه یی سکوت کند! و مگر آموزه های ما ایشان را شهید نمی نامید که تنها و تنها از آمار تلفات می گویید و اگر فقط چنین باشد، که آمار یعنی هیچ! |+| نوشته شده توسط مسعود در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 13:12 به یاد دوم خرداد
این نوشته سال گذشته به مناسبت دوم خرداد در هفته نامه ی عطریاس منتشر شده است. اکنون با کمی تغییر در این نوبت آوردمش: داستان من و آقا رضای روزنامه فروش... به یاد می آورد 10 سال پیش را, آن روزهایی که دخلش پر می شد از وجوهی که مردم برای خرید روزنامه می دادند. می گوید: ((یادش به خیر روزنامه ی جامعه را با سردبیری شمس؛ روزنامه ی صبح امروز حجاریان را؛ خرداد عبداله نوری ...)) آهی از سر حسرت می کشد و دستش را بالا می برد,که نشان دهد تا کجای باجه اش روزنامه ها روی هم گذاشته می شدند؛ و ظهرنشده تبدیل می شدند به کالاهایی قاچاق, که برای خریدشان می بایست از بازار سیاه به قیمتی بالاتر تهیه اشان کرد.
صدای سنتور گوش نوازی از باجه اش پخش می شود. آهنگ، بسیار آشنا و قدیمی است. مرا می برد به سال های خیلی دور, زمانی که استاد شجریان اوج کارهای خود را به نمایش گذاشت. به نظرم هنوز بهترین آهنگ های او مربوط می شود به همکاریش با استاد مشکاتیان و نیز محمدرضا لطفی بزرگ. آوای ساز مشکاتیان, آن گاه که گره می خورد به آواز شجریان محشری می شود؛ که بی تردید باید منتظر شاه کاری چون قاصدک نیز بود: قاصدک هان! چه خبر آوردی از کجا وز که خبر آوردی... خوش خبر باشی اما, اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی... روزگار من و آقا رضای روزنامه فروش, با دوم خرداد هفتاد و شش شروع شد؛ آن گاه که اول بار تیتری از روزنامه یی بر روی پیش خوانش مرا به خود جلب کرد. دقیقا یادم هست؛ روزنامه ی همشهری عکسی از سیدمحمدخاتمی را انداخته بود و بزرگ تیتر زده بود:20,000,000 . رای شگفت آور خاتمی و امید به اصلاحات؛مردم را به سوی دانستن بیشتر، از طریق مجاری ی غیر از رسانه ی رسمی کشانده بود. روزنامه ی ایران ارگان رسمی دولت بود و با توجه به محدود بودن رسانه ها بعد از سلام بهترین انتخاب می نمود. چون آقا رضای روزنامه فروش ما با ایران مانوس بود, مرا نیز مجاب کرد که روزنامه ی ایران را مشترک شوم. و این آغاز راه بود... انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری؛ باری برو آن جا که بود چشمی و گوشی با کس برو آن جا که تو را منتظرند... برای من روزنامه ی ایران, تفاوتش با دیگر روزنامه ها,به خاطر ستونی بود به نام ((شنیده شده...)) یا چیزی بدین مضمون. در آن ستون اخبار غیر رسمی و مقداری هم متفاوت تر، در چند پاراگراف آورده می شد. کار من شده بود خواندن آن ستون و بعضی صفحات دیگرش. تا این که تحول بزرگ شکل گرفت. تبلیغات روزنامه ی جامعه با آن شعار گیرایش: ((روزنامه ی جامعه اولین روزنامه ی جامعه ی مدنی ایران)) هر خواننده یی را کنجکاو می کرد تا بداند این روزنامه چگونه روزنامه یی است. همین شد که اشتراک من نیز از روزنامه ی ایران به جامعه تغییر کرد. با این که جامعه یک روز دیرتر به اراک می رسید و قیمتش نیز گران تر از روزنامه های دیگر بود ولی به هیج وجه این معایب باعث نشد که خواهانش کم باشد. چراکه گویی سطر سطر روزنامه ی جامعه , ستون ((شنیده شده...)) ایران بود؛ و نیز در جامعه بود که برای اولین بار نام هایی با تفکراتی غیر از آن چه تاکنون متداول بود بر می خوردیم: حمیدرضا جلایی پور، ماشااله شمس الواعظین, مسعود بهنود, مرتضی مردیها, سید ابراهیم نبوی... قاصدک در دل من همه کورند و کرند دست بردارازاین در وطن خویش غریب قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو دروغ؛ که فریبی تو فریب... هم چنان صدای بغض آلود شجریان به گوش می رسد. آه از نهاد هر دوی ما بیرون می آید و به فکر فرو می بردمان. روز بسته شدن جامعه روز بسیار بدی بود. گویی سکوتی مرگبار همه جا را فرا گرفته بود.و هیچ کس نای سخن نداشت و بهت و حیرت همه ی شهر را تسخیر کرده بود... اما لبخند آقا رضا امیدی در دلم به وجود آورد؛ (( توس)) همان بارقه ی امید بود. توس رفت و خرداد آمد و بعد نشاط و عصر آزادگان و آریا و نوروزو... آن قدر در این مدت روزنامه از آقا رضا مشترک شدم که آمارشان از دستم در رفته است. اما آن چه باقی مانده؛ دیدار هر روزه ی او و برادر بزرگوارش, که به نظرم نمادی هستند؛ از تلاش در عرصه ی پر سنگلاخ فرهنگ شهرمان؛ با قدرت تحلیل اوضاع روزگار که کمتر کسی چون ایشان را می توان در میان هم صنفانشان یافت... قاصدک هان! ولی راستی آیا رفتی با باد؟ با تو ام آی کجا رفتی آی ؟ راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی جایی؟ در اجاقی طمع شعله نمی بندم, اندک شرری هست هنوز؟ قاصد؛ قاصدک؛ قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گیرند... صدای سنتور مشکاتیان فضای باجه را حال هوایی خاص بخشیده است. مرور می کنم روزگار سخت گذشته را در کنار روزنامه هایش. 18تیر؛ ترور حجاریان؛ کنفرانس برلین؛ قتل های زنجیره یی, زندانی کردن روزنامه نگاران؛ دفاعیات عبداله نوری, تعطیلی فله یی روزنامه ها ...
سر چرخاندیم و از دوم خرداد76 یازده سال گذشت. هنوز زندگی جاری است. آن روز که جامعه را بستند تصور می کردیم چه فاجعه یی اتفاق افتاده. ولی اکنون بستن روزنامه ها نیز جزوی از زندگی ما شده است. آن چه باقی است باجه ی آقا رضای ماست. و اشتراک های پی در پی من., که به نظرم می توانند نمادی از امید باشند. از ((ایران)) و ((جامعه)) در گذشته های دور به ((شرق)) و ((اعتماد)) و این آخری ها هم ((هم میهن)) و ((کارگزاران)) رسیدم و روزنامه فروشی هم چنان باقی است. آواز شجریان با نوای سنتور استاد مشکاتیان به اوج رسیده است و حسرت من نیز از عدم همکاری دوباره ی ایشان: غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود عجب فتادن مرد است در کمند غزال جماعتی که نظر را حرام می گویند نظر حرام بکردند و خون خلق حلال!!!
|+| نوشته شده توسط مسعود در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 10:25 |
|







